تبليغاتX
در گلستان عرفان

سوره را آزاد کنید.

آزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد کنید!!!!!!!!!!!!!!!

نشریه جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را آزاد کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!!

باورکنید با بستن سوره، تفکر ناب انقلابی، همان که قرار است چهار ستون دنیای طاغوت و سرمایه داران بی درد و متحجرین بی دین را بلرزاند خانه نشین نخواهد شد.

آیا حرکت بر مسیر نهج البلاغه حضرت امیرالمومنین علیه السلام هم باید ساقط شود؟

آیا فرمایشات امام خمینی (ره) در برقراری عدالت اجتماعی و پرهیز از دنیاپرستی مسوولان و مدیران و ملاحظه حال محرومان و پابرهنگان باید تعطیل شود؟

راستی اگر جرات آن را برخی آقایان داشتند، چه بسا نهج البلاغه حضرت امیر را نیز با سانسور منتشر می ساختند و همانطور که در منش ها آنرا سانسور کرده اند، در ظاهر هم سعی داشتند اثری از آن در میان باقی نماند.

خدایا ما را په می شود؟

انواع و اقسام نشریه های تهاجمی بر علیه انقلاب و اسلام و شهیدان نظریه پردازی و تبلیغات و تزریقات!!! می کنند، ما باید به دلیل نداشتن منطق در نقادی ها!!! یگانه محفل و امید بچه حزب اللهی ها را تعطیل کنیم و از ریشه قطع کنیم. طیب الله حضرات. واقعا که سوراخ دعا را چه نیک یافته اید!!!

راستی چی شنیدم؟ شهرام جز....؟؟؟ نه. انشاءالله گربه است. سوره را بچسب که بی منطق، علیه اقتصاد بی مفسده و صدا و سیمای انقلابی!!! ضد لائیک!!!! مدافع حقوق محرومان و پابرهنگان!!! ما هی می نویسد و می نویسد و می نویسد.

این حرف ها و عقده گشایی ها به این معنا نیست که سوره بی اشکال بود، بلکه بنده هم به نوبه خود انتقاداتی به سوره دارم همانطور که بسیاری از دوستان هم جبهه ای از یکدیگر انتقاد می کنند، اما شما را به خدا تا کی باید شاهد این برخوردها از جانب خودی ها باشیم.

بگذریم. از آنجا که تجربه اعتراض های عمومی را علیه برخی از اقدامات دیده ایم و عموما حضرات پس از اعتراض ملت دست بسته و زبان بسته و مفلوک و درمانده!!! احساس قدرت بیشتری از شاهکار خود می کنند و بر اقدام نسنجیده خود پافشاری بیشتری خواهند کرد ، چه آنکه آنها که سوره را بستند مگر نمی دانسنتد که چرخواننده ترین نشریه حوزه هنری همان سوره بوده است؟؟؟

راستی تا یادم نرفته از دست اندکاران نشریه پرفروغ چلچراغ درخواست خالصانه دارم تا در حوزه هنری، بطور هنرمندانه و رمانتیک سوره را منتشر فرمایند تا امت گرسنه ماکسیما سوار بی بهره نمانند و بر تیراژ سوره نیز افزوده گردد، که چون تیراژ افزون شود، گزارش فربه تر می شود. ( تک مصرع از گرسنه الممالک).

 

راستی سوره ای ها در دکه حوزه هنری همان بهتر که برادران تسامح و تساهل پرور و خواهران کمرباریک ایروبیک سوره  ابو حریره را منتشر کنند. ما هم منتظر نزول سوره برائت خواهیم ماند. فقط زودتر، تا بهار با وجودتان با صفاتر باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:49 |

يه مطلب از شماره دهم امتداد به قلم وحيد جليلي - سردبير ماهنامه سوره- فرستادم . بخوانيد و نظر بديد. يا علي

تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش هاي دفاع مقدس را تبيين کنند نشستيم ودل سپرديم.

تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهاي دفاع مقدس را تشريح کنند نشستيم وگوش کرديم.

انگشت هايشان را تاآنجاکه مي توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ايران را حتي به اندازه ي يک وجب هم از دست نداده اند نشستيم ونگاه کرديم. اما نشسته بوديم وارزش هاي دفاع مقدس در حال تثبيت وتبيين وتحقيق وتشريح وترويج وتبليغ وبودند. ما نشسته بوديم وخيلي ها دوست داشتندکه ما بنشينيم وبه خاطرات گوش کنيم.

نشستيم و از روي مين رفتن هاي داوطلبانه از نماز شب هاي زير نور منور از وصيت نامه نوشتن هاي کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسيدن، از يخ زدن روي قله ي ماووت ، از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکريز و...و...و بشنويم.

نشستن وشنيدن کارمان شده بود و چه شيرين هم بود وچه حالي داشت!درست مثل نشستن در خيمه هاي عزاداري و شنيدن مصائب وفضائل اهل البيت(ع).

******

ثمره ي جهاد نسل ايستاده فريادگر، شده بود نسل نشسته ي ياد آور.

******

و در تمام آن سال ها که ما داشتيم عکس حاج همت و متوسليان وبروجردي وباکري وخرازي را پشت کلاسورهايمان يا روي کمدهايمان مي چسبانديم وصبح هاي سه شنبه مي‌رفتيم زيارت عاشورا با سانديس، يک نفر داشت فرياد مي زد:"بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصلي انقلاب زنده بماند."

******

وسط ميدان ما شده بود کنج عافيتي که با ياد شهدا تزيين شده بود و عکس هايشان و خاطراتشان وروز به روز هم خاطرات لطيف‌ترمي شد و لطيف‌تر. اينکه چطور عاشق مي شدند ،چطور خواستگاري مي‌کردند ، چطور دل خانم هايشان را به دست مي آوردند ، چطور به نوزادانشان نگاه مي کردند، چطور شوخي مي کردند و...

عجب شهداي نازنين بي آزاري . شهيداني که حتي شهرام جزايري هم حاضر بود زکات اختلاس هايشان را بدهد تا برايشان کنگره ي بزرگداشت برگزار شود.

******

گفته بود مي بيني اين را براي حجله ام گرفته¬ام. قشنگ هست يا نه؟ و به قاب نگاه مي¬کرد، به بچه¬هاي کوچه¬ي اصغر شهيدکه شايد بيست و دو را هم پر نکرده بود و دست هايش، دست هاي زمخت و پينه بسته¬اش، به شصت ساله ها مي مانست.

اصغر که شهيد شد، مي دانست روزي خواهد رسيد که فقط شهداي نازنين را ياد خواهند کرد؟ آنها که نه فرزندان پا برهنه ي جنوب شهري اند و نه بغض به قربانگاه آمده ، نه تازيانه خوردگان تاريخ تلخ و شرم آور محروميت ها و نه شمشير برهنه ي عدالت علي در برهوت ظلم و تحجر؟ شهدايي که به نشستن فرا مي خواند و گريستن و حال ، و نه به قيام و مبارزه و قيل و قال. شهداي نازنين، شهدايي که مي شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتيا و گاز داد تا جمکران!

******

تا آنجا که يادم مي¬آيد، شهدا آنقدر ها هم که حالا مي¬گويند نازنين نبودند. هميشه هم لبخند روي لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعيض از يادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودندکه هيچ خوفي بر دل هيچ کس نيندازند.

تا آنجا که يادم هست – راستي چند هزار سال پيش بود؟

- تجمل پرست ها از بسيجي ها مي ترسيدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسيجي ها مي ترسيدند، شهدا آدم هاي ترسناکي بودند. باور کنيد به خدا، اين قدر دوست داشتني بودن هم خوب نيست.

باور کنيد به خدا، امام حسين (ع) هم اين قدر دوست داشتني نبود. اگر نمي ترسيدند از او، که قطعه قطعه اش نمي کردند و اسب بر پيکرش نمي‌دواندند و آب بر قبرش نمي بستند و در خيمه ها محصورش نمي کردند.


******
به روضه اش رسيديم.

حالا چقدر حال مي دهد زيارت خواندن براي شهدايي که بعد از رفتن هم شبيه شده اند به عشقشان، به حسين (ع) که آن بزرگ گفت: دو بار شهيد شد.
السلام عليکم يا اولياء الله و احبائه، السلام عليکم يا اصفياء الله و اودّائه.

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 8:33 |

به نام او که همه چیز است و جز او همه هیچ

گزارش دیدار من  با علامه

 

سلام به همه دوستان، جای همگی دیروز خالی بود. دیروز عصر.

هنگامی که منتظر اتوبوس بودم تا به خانه برگردم ناگهان یک روحانی مسن توجهم را به خودش جلب کرد. دیدم که از خیابان صد متر جلوتر می رود، بعد می ایستد، اندکی اطراف را کنجکاوانه نگاه می کند و بعد دوباره بر می گردد و وارد کوچه ای که من در ابتدای آن ایستاده بودم می شود و باز کنجکاوانه اطراف را نگاه می کند. اندکی که دقیق شدم دیدم که چقدر ایشان شبیه علامه حسن زاده آملی بزرگ عارف قرن حاضر هستند. مدام ظنم قوی و قوی تر می شد و دیگر اینکه عصایی که دست ایشان بود بیشتر مطمئنم می کرد که ایشان خود حضرت علامه باشند. اما باز اندکی تردید داشتم . از طرفی اینکه علامه را به تنهایی ببینی و حتی لحظه ای توفیق باشد محضر ایشان را درک کنی کلی غنیمت است. لذا دودلی را کنار گذاشتم، داخل کوچه دنبال آقا راه افتادم؛ به ایشان رسیدم و پس از سلام، عرض کردم: حاج آقا منزل علامه حسن زاده کجا می باشد؟ فرمودند: بله، پیرمردی است که دنبال منزل پسرش می گردد و آنرا پیدا نمی کند. خسته است. هر چه می گردم پیدا نمی کنم.

من هم که دیگر سر از پا نمی شناختم و اندکی هم دست پاچه شده بودم، عرض کردم بفرمایید منزلشان کجاست؟ شاید بتوانم کمکتان کنم. آقا فرمودند فلان خیابان. خلاصه ده دقیقه ای با ایشان دنبال منزل پسرشان گشتیم، اما پیدا نکردیم. به ایشان عرض کردم جایی برویم و به آقازاده تان تلفن کنیم که دنبالتان بیایند. آقا فرمودند شماره تلفنشان را همراهم نیاورده ام. منزل که رفتم باید تنبیه شوم. چون شماره تلفنشان را در جیبم نگذاشتم. پسرم تلفن کرده بود و خواستند با ماشین دنبال من بیایند اما من گفتم خودم می آیم. حالا هم خسته ام. دیگر پیدا نمی شود. برای من ماشینی بگیرید.

عرض کردم: حاج آقا کجا تشریف می برید؟ فرمودند: اطراف حرم. عرض کردم: منزل تشریف می برید. خیابان صفائیه؟ فرمودند: بله. همراه حضرت علامه به آژانس مراجعه کردم. علامه بیرون ایستادند و خیلی خسته بودند. به مسوول آژانس گفتم: یک ماشین برای علامه حسن زاده می خواستم که بیرون منتظر هستند. مسوول آژانس هم انگار نه انگار که علامه را می شناخت. سرش را پایین انداخت و بر روی قبض نوشت: آقای حسن زاده، ....    سوئیچ را برای راننده پرت کرد و گفت بروید. راننده هم اصلا در باغ نبود و متاسفانه او هم علامه را نمی شناخت، اتوموبیل پیکانش را به من نشان داد. در ماشین را برای علامه باز کردم و ایشان را راهنمایی کردم تا بنشینند. حضرت علامه فرمودند که شما دیگر بروید. متشکرم. من هم که به این زودی ها حاضر نبودم آقا را بی خیال شوم، با پررویی و بی ادبی عرض کردم بنده هم همراهتان تا سر کوچه خواهم آمد. عقب ماشین نشستم. جایتان خالی تا سر کوجه علامه حدود پانزده دقیقه ای در راه بودیم. راننده هم متاسفانه از یک مسیر کم ترافیک و با سرعت رفت و باعث شد لحظه هایی که اینقدر راحت داشتیم محضر حضرت علامه حسن زاده آملی را درک می کردیم کمتر شود. چند سوالی از علامه پرسیدم که آنها را در هفته آینده خواهم نوشت. خواستم کرایه علامه را حساب کنم و کرایه را به راننده دادم اما حضرت علامه قبول نکردند و کرایه را خود حساب کردند. خیلی جالب بود که راننده که متاسفانه علامه را نمی شناخت مقداری یشتر از معمول هم از علامه کرایه گرفت!!!

خواستم هزار تومانی را که علامه به راننده دادند با پول خودم عوض کنم تا به عنوان تبرک نگهدارم. اما علامه اجازه ندادند و فرمودند این کارها چه است که می کنید. خلاصه نشد. هنگام رد شدن ایشان از خیابان دیدم خیابان خیلی شلوغ است. ترسیدم. دوباره نزد علامه آمدم و کمکشان کردم تا از خیابان رد شوند. سر کوچه منزلشان حضرت علامه فرمودند: منزل شما کجاست؟ عرض کردم: فلان محل. فرمودند: اوه، فلان محل! آخر چرا وقتتان را به خاطر من اینگونه صرف کرده اید؟ عرض کردم: آقا کسب فیض کردیم از محضرتان. حضرت علامه پس از تشکر فرمودند: من اهل تعارف نیستم. باید بروم منزل نماز بخوانم و خیلی خسته ام. ( یعنی اینکه دیگر بروید و نمی توانم در منزل در خدمتتان باشم). بنده هم که خستگی علامه را دیده بودم بیش از این جسارت را صحیح ندیدم و از محضرشان خداحافظی کردم. باورتان نمی شود تا شب که بخوابم شارژ شارژ بودم.  خداوند زیارت همه متقین و صالحان را نسیب شما گرامیان گرداند. در قسمت بعد دو سه سوالی که از علامه در مسیر راه پرسیدم و صحبت های کوتاه ایشان راخواهم نگاشت.

 

 التماس دعا از همگی

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 15:10 |

نذر غریبی های امام زمان (عج)

چون تو نیاورد به جهان هیچ مادری

ای یوسفی که با همه عالم، برادری

از این همه برادر پر ادعا ولی -

جز کاروان چاه نصیبی نمی بری...

آقا میان ما و دل ما حکم تو باش

هنگام جشن های بزرگ سراسری...

در کوچه چای ریسه کش ما بیا، مگر

از محتوای غصه ما سر درآوری:

بر باد رفته غیرت مردان شهرمان

افتاده است روی زمین هرچه روسری

نوشند آبمیوه برای سلامتت -

مردان لشگری و مدیران کشوری...

چه برجها به اسم تو بالا کشیده اند

با اسم تو که راز وجود پیمبری...

 

شکر خدا که در همه عالم ندیده ام

از دست های گرم ترت، مهربانتری...

از دوری تو سوختم اما نداده ام

یک ذره از محبت نابت به دیگری

آقا مرا به خاطر این حرفها ببخش

قصدی نداشتم به جز از یاد...آوری

 

ای - دل- تو نیز شاعر مولا نمی شوی

نقشی بر آب می زنی و سکه می بری

شعر از مرتضی حنیفی، به نقل از مجله سوره شماره ۲۹

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 7:59 |

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند بخشنده و مهربان

يا ايها المدثر

اي خوابيده!

قم فانذر

برخيز و بترسان!

و ربك فكبر

و خدايت را بزرگ بشمار

وثيابك فطهر

و جامه‌ات را پاك كن!

و الرجز فاهجر

و از نا پاكي دوري كن!


و لا تمنن تستكثر

و منت مگذار كه فزون طلبي كني!

و لربك فاصبر

و براي خدايت صبر كن!

فاذا نقر في الناقور

تا آنگاه كه در صور دميده شد

فذلك يومئذ يوم عسير

آنروز روز سختي است!

علي الكافرين غير يسير

بر كافرين غير آسان است

ذرني و من خلقت وحيدا

واگذار مرا و كسي را كه تنها آفريدم!!

و جعلت له مالا ممدودا

و مال فراوان

و بنين شهودا

و پسران آماده (بخدمت) براي او قرار دادم

و مهدت له تمهيدا

و اقتدار دادم.

ثم يطمع ان ازيد

باز هم از من طمع افزوني دارد.

كلا انه كان لايتنا عنيدا

نيفزايم او با آيات ما دشمن است

سارهقه صعودا

او را مجبور مي كنيم در رفتن به بالا

انه فكر و قدر

(براي جنگ با قرآن) انديشه و اندازه‌گيري كرد

فقتل كيف قدر

كشته باد چگونه اندازه گيري كرد؟

ثم قتل كيف قدر

كشته باد چگونه اندازه‌گيري كرد؟

 

سوره مباركه مدثر، آيات ۱ تا ۲۰

 

 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 12:32 |

● منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
   منم كه ديــــــده
نيالوده ام به بد ديدن
حافظ

 


 اونهايي كه ما رو ساختن...

پردگياني كه جهان داشتند                                 راز تو در پرده نهان داشتند

.منظور از پرده اين نيست كه راز تو را پشت پرده پنهان كرده‌اند. منظور اين است كه آن‌هاي كه تو را ساختند، راز تو را در يك پرده ي موسيقي قرار دادند. يعني كوكت كردند روي تمهاي خاص. روي تم خوبي. روي تم زيبايي....

از ره اين پرده فزون آمدي......لاجرم از پرده برون آمدي....

به معني اينكه آ ن كوك را نگه نداشتي و با زشتيها و فاقد زيبايي ها بسر بردي و نازيبا ساختي و عمل كردي و از كوك افتادي و از پرده ي موسيقايي درونت دور شدي. تمام مشكلاتت هم از اين است كه از ره اين پرده برون آمدي.

 بايد خودت رو دوباره به زيبايي تسليم كني و به اصطلاح توبه كني. وقتي شما سلامتتان به خطر مي افتد دكتر براي شما چكار ميكند؟ دكتر شما رو توبه ميده. يعني ميگه از اين قرصها بخور تا فلان ماده ي غذايي بدنت زياد بشه و از اين غذا و چربي و ... نخور، چون در مصرف آنها افراط كرده اي و بدنت از كوك خارج شده است. اونهايي كه باشگاه بدنسازي ميرن هم ميرن كه بدن خودشون رو كوك و هارمونيك كنن و بيماري يعني همون از پرده برون آمدن.

 از سخنراني دكتر الهي قمشه‌اي

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 10:18 |

هفتصد هزار سال بود كه اهل آسمان‌ها منتظر مي بودند

تا اين مرد از كمينگاه مردان، سر كي برآرد، و به حضرت عزت چه تحقه آرد،

چون شب درآمد كه مصحف مجد از وي چنين خبر داد كه:

سبحان الذي اسري بعده ليلا

مقربان و كروبيان ملاُ اعلي از مناظر تسبيح و تقديس سر بيرون كردند،

تا آن مهتر به حضرت جلال چگونه خواهد خراميد

نخستين قدم كه در آستانه نهاد، گفت:

لا احصي ثناء عليك انت كما اثنيت علي نفسك.

مدح تو هم تو كن كه تو داني!

 

شهاب الدين احمد سمعاني،‌ قرن پنجم و ششم

+ نوشته شده توسط علی در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 8:14 |

ما ندانیم که دلبسته اوییم همه                        مست و سرگشته آن روی نکوییم همه

فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما                  در پی غمزه او بادیه پوییم همه

ساکنان در میخانه عشقیم مدام                      از ازل مست از آن طرفه سبوییم همه

هر چه بوئیم ز گلزار گلستان وی است             عطر یار است که بوییده و بوئیم همه

جز رخ یار جمالی و جمیلی نبود                    در غم اوست که در گفتو و مگوییم همه

خود ندانیم که سرگشته و حیران همگی         پی آنیم که خود روی به بروییم همه

 

 

همه آفاق روشن از رخ توست                 ظاهری، جای پای نمی خواهم

هر طرف رو کنم تویی قبله                     قبله، قبله نما نمی خواهم

 

مده از جنت و از حور و قصورم خبری                جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

+ نوشته شده توسط علی در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 22:1 |

ان المنذرين كانوا اخوان الشياطين

مبذران آنها اند كه چند درم در خرابات خرج كنند؟ آن چه باشد؟

آنها اند كه عمر عزيز را كه سرمايه سعادت ابد است، ضايع مي گذرانند.

گيرم عقوبت نباشد،

چنين جوهر را زير سنگ نهادن و فاني كردن، دريغت نمي آيد؟

مقالات،‌ شمس تبريزي

 

كيميا را شنيده اي؟ آيا كيميايي گرانبهاتر از عمر هست؟

يك نفَس، مَهر وصال جاويد و سعادت ابد است.

همت را يك نفَس جمع كن،‌ تمام زمين توراست!

احمد غزالي

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 10:49 |

اي جوانمرد!

هر منزلي كه سلطان به آن منزل فرو خواهد آمدن،

از پيش شرط بود كه فراشي بيايد و آن منزل بروبد،

و خس و خاشاك دور كند و چهار بالش سلطان بنهد،

تا چون سلطان در رسد،‌كار ساخته بود و منزل پرداخته.

همچنين چون سلطان عزت الا الله به سينه اي نزول خواهد كرد،

فراش لا اله الا الله از پيش بيايد و ساحت سينه را به جاروب تجريد و تفريد بروبد

و خس و خاشاك بشريت و آدميت و شيطانيت و انسانيت را نيست كند

و آب رضا بزند و فرش وفا بگستراند و عود صفا بر مجمر رضا بر سوزد،

و چهار بالش سعادت و تخت سيادت بنهد،

تا چون سلطان الا الله در رسد، در مهد عهد بر سرير سر تكيه زند.

 

 

چنان آورده اند كه چون مومنان حق را جل جلاله بينند،

ابتدا حق جل جلاله بر ايشان سلام كند.

در اين چند معني گفته اند، زيباتر آن آن است كه:

چون دو دوست بعد از فراق دراز به هم رسند،

ابتدا آن سلام كند كه شوقش زيادت بوده است.

 و در بعضي اخبار آمده است:

اشتياق دوستان ما به ديدار ما دراز كشيد و شوق ما به ديدار ايشان زيادت است.

 

از: روح الارواح في شرح اسماء الملك الفتاح

اثر: شهاب الدين احمد سمعاني

عارف قرن پنجم و ششم

+ نوشته شده توسط علی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 9:26 |


Javascripts


چت